|
حالم خوب است هنوز خواب میبينم ابری میآيد و مرا تا سرآغازِ روييدن ... بدرقه میکند.
تابستان که بيايد نمیدانم چندساله میشوم اما صدای غريبی مرتب میگويَدَم: - پس تو کی خواهی مُرد!؟
ریرا ...! به کوری چشمِ کلاغ عقابها هرگز نمیميرند!
مهم نيست تو که آن بيدِ بالِ حوض را به خاطر داری ...! همين امروز غروب برايش دو شعر تازه از "نيما" خواندم او هم خَم شد بر آب و گفت: گيسوانم را مثلِ افسانه بباف!
" سيد علي صالحي "

عنوان مطلب را آنفلوانزا قرار دادم لابد فكر مي كنيد مي خوام راجب آنفلوانزا بنويسم . نه !
امروز وقتي چشم باز كردم احساس درد داشتم با خودم گفتم حتما آنفلوانزا را گرفتيم شايد هم آنفلوانزا ما رو گرفت بلخره با كلي دلهره پرسان و پرسان فهميدم كه علائم آنفلوانزا چيست و وقتي مطمئن شدم كه آنفلوانزا رو نگرفتيم نفس راحتي كشيدم و به دانشگاه رفتم حرف هايي شنيده مي شد ، وقتي خوب گوش دادم اين بود " دكتر دانشگاه ديشب رفته خوابگاه و گفته بايد تعطيل كنيد" ما هم كه دانشجويان جوياي علم (باور كنيد ) صبح را تا ظهر منتظر خبر تعطيلي مانديم بلخره به مراد دلمان رسيديم و دانشگاه تعطيل شد.
راستي به نظرتون علم بهترست يا ثروت ؟
پ.ن : نويسنده بد جوري رفته تو فكر 
نوشته شده توسط « نسيم الهي » در دوشنبه 4 آبان1388 ساعت 23:22 |
لینک ثابت |
|