تبليغاتX
.: نسيم الهي :.

.: نسيم الهي :.

دو روز مانده به آخر دنيا

 

دو روز مانده به پايان جهان ، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است . تقويمش پر شده بود و تنها دو روز
خط نخورده باقي مانده بود . پريشان شد و آشفته و عصباني ، نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خــدا
بگيرد .
داد زد و بد و بيراه گفت ، خدا سكوت كرد . آسمان و زمين را به هم ريخت ، خدا سكوت كرد . جيـغ زد و
جار و جنجال راه انداخت ، خدا سكوت كرد . به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد ، خدا سكوت كرد . كــــفر
گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سكوت كرد .دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد . خدا سـكوتش را
شكست و گفت : «عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت . تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجـــــــال از دست­
دادي،تنها يك روز ديگر باقي­است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن . »

لا به لاي هق هقش گفت: « اما با يك روز ! با يك روز چه كار مي توان كرد !؟ »

خدا گفت : « آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ، گويي كه هزار ســـــــــال

زيسته است و آنكه امروزش را درنمي يابد ، هزار سال هم به كارش نمي آيــــــــد .»
و آنگاه سهـم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت : « حالا برو و زندگي كن .»

او مات و مبهوت، به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد . امــــــــــــا
مي ترسيد حركت كنــد ،
مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتـــــــانش بريزد . قدري ايستــــاد... بعد با خـــودش
گفت :وقتي قردايي ندارم ، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد . بــگــــذار اين يك مشت زندگي را
مصرف كنم .

آن وقت شروع به دويدن كرد زندگي را به سر و رويش پاشيد ، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان
به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود ، مي تواند بال بزند ، مي توانـــد پا روي خورشــيد بگـــذارد ،
مي تواند...

او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد ، زميني را مالك نشد ، مقامي را به دست نياورد اما ... امــــا در
همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد . روي چمن خوابيد . كفش دوزكي را تماشا كرد .

سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنها كه دوستـــــش
نداشتند از ته دل دعا كرد .

او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشيد ، عــــاشق شد و
عبور كرد و تمام شد .

او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند : « امروز او در گذشت ، كسي كه هــزار
سال زيسته بود ! »
عرفان نظرآهاري

نظر يادتون تره


نوشته شده توسط « نسيم الهي » در دوشنبه 28 مرداد1387 ساعت 21:21 | لینک ثابت |

دستخط خدا

دستخط خدا

از جنگ بر می گردی،هیچ کس اما به استقبالت نمی آید.هیچ کس نمیداند که به جنگ رفته بودی.با
شکوه ترین جنگها اما همین است.جنگی غریبانه ،جنگی تنها،جنگی بی سپاه و بی سلاح.

از جنگ بر می گردی،خدا می داند که به جنگ رفته بودی.خاک روی پیراهنت را می تکاند و نشـــــان
لیاقتی به تو می دهد.نشان لیاقتش اما مدالی نیست که بر گردنت بیاویزی.نشان لیاقت خدا تنهــــا
چند خط ساده است.خط های ساده ای که بر پیشانی ات اضــــــــ‌‌‌‌ــافه می شود.و روزی می رســـــد
که پیشانی ات پر از دستخط خدا می شود.
آیینه هـــا می گویند آن کس زیباتر است که خطی بر چهره ندارد.آیینه ها اما دروغ می گویند.دستخط
خدا بر هر صفحه ای که بنشیند،زیبایش می کند.
***
جوانی بهایی ست که در ازای دستخط خدا می دهیم.دستخط خدا امـا بیش از اینها می ارزد،کیست
که جوانی اش را به دستخط خدا نفروشد!

عرفان نظرآهاری

( نظر یادت نره )


نوشته شده توسط « نسيم الهي » در سه شنبه 22 مرداد1387 ساعت 11:26 | لینک ثابت |

لیلی و انار ،مجنون و زنجیر


انار :لیلی زیر درخت انار نشست.درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ. گل ها انار شد، داغ داغ. هر انار هزار تا دانه داشت.دانه ها عاشق بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند.انار کوچک بود.دانه ها ترکیدند. انار ترک برداشت.خون انار روی دست لیلی چکید…

 لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید. مجنون به لیلی اش رسید.

راز رسیدن فقط همین بود.

کافی است انار دلت ترک بخورد.



زنجیر :لیلی زنجیر نبود

دنیا که شروع شد ، زنجیر نداشت، خدا دنیا را بی زنجیر آفرید. آدم بود که زنجیر را ساخت و شیطان کمکش کرد.

دل زنجیر شد؛ عشق زنجیر شد؛ دنیا پر از زنجیر شد ؛ و آدمها همه دیوانه زنجیری.

خدا دنیای بی زنجیر می خواست، اسم دنیای بی زنجیر بهشت بود.

امتحان آدم همین جا بود، دست شیطان از زنجیر پر بود.

خدا گفت: زنجیرت را پاره کن ، شاید نام زنجیر تو عشق باشد.

یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. اسمش را مجنون گذاشتند. مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری.

این نام را شیطان بر او گذاشت او انسان را با زنجیر می خواست.

لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست. لیلی می دانست خدا چی می خواهد ، لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.

لیلی زنجیر نبود ، لیلی نمی خواست زنجیر باشد. لیلی ماند چون نام دیگر او آزادی بود.

 
عرفان نظرآهاری


نوشته شده توسط « نسيم الهي » در جمعه 18 مرداد1387 ساعت 1:59 | لینک ثابت |

بازگشت

 

نامدگان و رفتگان ، از دو كرانه ي زمان سوي تو مي دوند ، هان اي هميشه در ميان در چمن تو مي چرد
آهوي دشت آسمان گرد سر تو مي پرد باز سپيد كهكشان هر چه به گرد خويشتن مي نگ‌رم درين چمن
آينه ي ضمير من جز تو نمي دهد نشان اي گل بوستان سرا از پس پرده ها در آ بوي تو مي كشــــــد مرا
وقت سحر به بوستان اي كه نهان نشسته اي باغ درون هسته اي هسته فرو شكسته اي كــــــاين همه
باغ شد روان مست نياز من شدي ، پرده ناز پس زدي از دل خود برآمدي ، آمدن تو جهان شــــــــــد آه كه
مي زند برون ، از سر و سينه موج خون من چه كنم كه از درون دست تو مي كشد كمان پيش وجــــودت
از عدم زنده و مرده را چه غم ؟ كز نفس تو دم به دم مي شنويم بوي جان پيش تو ، جامه در برم نعــــره
زند كه بر درم آمدمت كه بنگرم گريه نمي دهد امان

 

هوشنگ ابتهاج

 

سلام دوستان خوبم

براي چند روز غيبت كه موجه هم بود ببخشيد و عيد تون مبارك.

جاتون خالي امروز رفته بودم بهشت رضا ، ساعت 12 ظهر قسمت محل دفن عجب بويي فكر كن وقتــي

 مردي قرار توي قبر كه بزرگ هم نيست شكمت تركيده بشه ، گوشتت گنديده بشه  و ... چه حالي پيدا

 مي كني ؟!

من ديشب جشن ازدواج يكي از دوستان بودم و امروز مراسم دفن پدر يكي از دوستان !

به نظر شما هنوز وقت بيدار شدن نرسيده ؟

 


نوشته شده توسط « نسيم الهي » در چهارشنبه 16 مرداد1387 ساعت 14:51 | لینک ثابت |

گل عفاف

هیچ باغبانی را سرزنش نمیکنند که چرا دور باغ خود حصار و پرچین کشیده است، چون باغ بی دیوار، ازآسیب مصون نیست و میوه و محصولی برای باغبان نمیماند. هیچ کس هم با نام «آزادی» دیوار خانه خود را بر نمیدارد و شبها درِ حیاطش را باز نمیگذارد، چون خطر رخنه دزد جدی است. هیچ صاحب گنج و گوهری هم جواهرات خود را بدون حفاظ، در معرض دید رهگذران نمیگذارد تا بدرخشد، جلوه کند و چشم و دل برباید، چون خود جواهر ربوده میشود. هر چیز که قیمـــتی تر باشد، در صد مراقبت از آن بالاتر میرود. هر چه که نفیس تر باشد، بیم ربودن و غارت بیشتر است و مواظبت، لازمتر.  اگر درِ شیشة عطر را باز بگذاری، عطرش می پرد. اگر رشته مرواریدت را در کمد و صندوق نگذاری و در آن را نبندی، گم میشود. اگر در مقابل پنجرة خانه ات، توری نزنی، از نیش پشه ها و مزاحمت مگسها در امان نخواهی بود.

 

وقتی راه ورود پشه ها را میبندی، خود را «مصون» ساخته ای، نه «محدود» و زندانی. وقتی درِ خانه را میبندی، یا پشت پنجره اتاقت پرده می آویزی، خانه خود را از ورود بیگانه و نگاه های مزاحم در پناه قرار داده ای، نه که خود را در قید و بند و حصار افکنده باشی.

 

اگر برای ایمنی از خطرها و آسودگی از مزاحمان، خود را بپوشانی، نه کسی ایراد میگیرد، و نه اگر هم ایراد بگیرد، اعتنا می کنی، چرا که سخنش را بی منطق و ناآگاهانه میدانی و می بینی. اینکه میگویند : «دل باید پاک باشد»، بهانه ای برای گریز جاهلانه از همین مصونیت است و آویختن به شاخه «لا قیدی»، وگر نه از دل پاک هم نباید جز نگاه و رفتار پاک برخیزد. ظاهر، آینة بطن است و ... «از کوزه همان تراود که در اوست».

 

زن بخاطر ارزش و کرامتی که دارد، باید محفوظ بماند و خود را حراج نکند و در بازار سوداگران شهوت، خود را به بهای چند نامه و نگاه و لبخند نفروشد. زن بخاطر لطافتی که دارد، نباید در دستهای خشن کامجویان دیو سیرت، که نقاب مهربانی و عشق به چهره دارند، پژمرده شود و پس از آنکه گل عصمتش را چیدند، او را دور اندازند، یا زیر پایشان له کنند. زن بخاطر عصمتی که دارد و میراث دار پاکی مریم است، نباید بازیچة هوس و آلودة به ویروس گناه گردد.

 

گوهر عفاف و پاکی، کم ارزشتر از طلا و پول و محصول باغ و وسایل خانه نیست. دزدان ایمان و غارتگران شرف نیز فراوانند. سادگی و خامی است که کسی خود را در معرض دید و تماشای نگاه های مسموم و چشم های ناپاک قرار دهد و به دلبری و جلوه گری بپردازد و خیال کند بیمار دلان و رهزنان عفاف را به وسوسه نمی اندازد و از زهر نگاه ها و نیش پشه های شهوت در امان میماند!

 

بعضی از «نگاه» ها ویروس «گناه» منتشر میکند، و بعضی از چهره ها حشره مزاحمت جمع میکند.

 

خراب کردن همة دیوارها و برداشتن همة پرده ها و بازگذاشتن همة پنجره ها، نشانة تیره اندیشی است، نه روشنفکری! علامت جاهلیت است نه تمدن!  می گویی نه؟ به طومار کسانی نگاه کن که پس از رسوایی و بی آبرویی، با دو دست پشیمانی بر سر غفلت خویش میزنند و بر جهالت خود لعنت می فرستند.

 

کسی که از «جماعت رسوا» نگریزد، «رسوای جماعت» می شود! آنکه ایمان را به لقمه ای نان می فروشد، آنکه یوسف زیبایی را با چند  سکه قلب عوض میکند، آنکه «کودک عفاف» را جلوی صدها گرگ گرسنه میبرد و به تماشا میگذارد، روزی هم «پشت دیوار ندامت» اشک حسرت بر دامن پشیمانی خواهد ریخت، در آخرت هم به آتش بی پروایی خود خواهد سوخت.

 

از اول که جامة عفاف سفید و شفاف است، نباید گذاشت چرکابه گناه بر آن بپاشد. از اول باید مواظب بود این کاسه چینی نشکند و این جام بلورین ترک بر ندارد. از اول نباید به پای بیگانه، اجازه ورود به مزرعه نجابت داد، که بوته های نورس عصمت را لگدمال کند.

 

ولی ... گریه بی حاصل است و بی ثمر، وقتی که شاخه شکست و گل چیده شد!!        

 

 نگاه تا نگاه (جواد محدثی)


نوشته شده توسط « نسيم الهي » در شنبه 12 مرداد1387 ساعت 7:32 | لینک ثابت |

بهار ! پرده از عاشقی بردار


بهار عاشق بود و زمين معشوق .عشق بي تابي مي آورد و بهار بي تاب بود.زمين اما آرام و سنگين و صبور.
زمين هر روز رازي از عشق به بهار مي داد و مي گفت: این راز را با هیچ کس درمیـان نگذار.نه با  نسیم و نه
با پرنده و نه با درخت.راز ها را که برملا کنی ، بر باد می رود و راز بر باد رفته ، رسوایی است.
هر دانه رازی بود و هر جوانه رازی.هر قطره باران و هر دانه برف، رازی.
و رازها بی قرار برملاشدن بودند و بهار بی قرار برملا کردن.
زمین اما می گفت: هیچ مگو، که خموشی رمز عــــــــاشقی است و عاشقی سینه ای فراخ می خواهد.به
فراخی عشق.زمین می گفت: دم برنیاور تا این سنگ سیاه الماس شود و این خاک تلخ، شکوفه گیلاس.
زمین می گفت: ...

***
زمستان سرد، زمستان سوز، زمستان سنگین و سالخورده و سخت.
و بهار در همه زمستان صبوری آموخت و صبر و سکوت.
و چه روزها گذشت و چه هفته ها و چه ماه ها. چه ثانیه ها،سرد و چه ساعت ها، سخت.بی آنکه کسـی
از بهار بگوید و بی آنکه کسی از بهار بداند.
رازها در دل بهار بالیدند و بارور شدند و بالا آمدند، و بهار چنان پر شد و چنان لبریز که پوستش ترک برداشت
و قلبش هزار پاره شد.
و زمین می گفت: عاشقی این است که از شدت سرشاری سرریز شوی و از شدت ذوق، هزار پاره.عشـق
 آتش است و دل آتشگاه.اما عاشقی آن وقتی است که دل آتشفشان شود.
زمین می گفت: رازهای کوچک و عاشقی های ناچیز را ارزش آن نیست که افشا شود.راز باید عظیم باشد
و عاشقی مهیب . و پرده از عاشقی آن زمانی باید برداشت که جهان حیرت کند.
و بهار پرده از عاشقی برداشت، آن هنگام که رازش عظیم گشت و عشقش مهیب.
و جهان حیرت کرد.


عرفان نظرآهاری


نوشته شده توسط « نسيم الهي » در چهارشنبه 9 مرداد1387 ساعت 9:36 | لینک ثابت |

ساقيا آمدن عيد مبارک بادت

ساقيا آمدن عيد مبارك بادت

ساقيا آمدن عيد مبارک بــــــــــــــــــــادت       وان مواعيد که کردی مرواد از يــــــــــادت

در شگفتم که درين مدتِ ايـــــــــــام فراق     برگرفتی ز حريفــــــــان دل و دل می‌دادت

برسان بنـــــــــــــــدگی دختر رز گو بدر آی     که دم همـــــــــــــــــت ما کرد ز بند آزادت

شادی مجلسيان در قدم و مقــدم توست     جای غم باد هر آن دل که نخواهد شـادت

شکر ايزد که ز تاراج خزان رخنــــــه نيافت     بوستان سمن و سرو و گل و شمشــادت

چشم بد دور کز آن تفرقه‌ات بــــــــــاز آورد      طالع نامور و دولت مـــــــــــــــــــــادرزادت

حافظ از دست مده دولت اين کشتی نوح

ورنه طوفــــــــــــــــــان حوادث ببرد بنيادت


نوشته شده توسط « نسيم الهي » در سه شنبه 8 مرداد1387 ساعت 20:40 | لینک ثابت

آخرين پله آسمان


 


مخاطب خاص

آخرين پله آسمان

سال‌ها پيش از اين
زير يك سنگ
در گوشه‌اي از زمين
من فقط يك كمي خاك بودم
همين.

****
يك كمي خاك
كه دعايش
ديدن آخرين پله آسمان بود
آرزويش هميشه
پر زدن تا ته كهكشان بود
خاك هر شب دعا كرد
از ته دل خدا را صدا كرد
يك شب آخر دعايش اثر كرد
يك فرشته تمام زمين را خبر كرد
و خدا تكه‌اي خاك برداشت
آسمان را در آن كاشت
خاك را
توي دستان خود ورز داد
روح خود را به او قرض داد
خاك
توي دست خدا نور شد
پر گرفت از زمين دور شد
****
راستي
من همان خاك خوشبخت
من همان نور هستم
پس چرا گاهي اوقات
اين همه از خدا دور هستم!

عرفان نظرآهاری

نوشته شده توسط « نسيم الهي » در سه شنبه 8 مرداد1387 ساعت 5:31 | لینک ثابت |

هفت سینی از سروش و سیمرغ و سرو و سیاوش

هفت سینی از سروش و سیمرغ و سرو و سیاوش

عموی من زنجیرباف بود. او  همه زمستان برف ها را به هم بافت و سرما را به سرما، گره زد و یخ را به
یخ دوخت. و هی درختان را به  زنجیر کشید و پرنده ها را به بند  و  آدم ها را  اسیر کرد.  جهان را غل و
زنجیر و بند و طناب او گرفت.

ما گفتیم: ای عموی زنجیرباف!   زنجیرهایت را  پاره  کن که  زنجیر،  سزاوار  دیوان است، نه آدمیان که
آزادی، سرود فرشتگان است و رهایی، آرزوی انسان.
او نمی شنید، زیرا گرفتار بندهای خود بود و هیچ زنجیربافی نیست که خود در زنجیر نباشد.
فصلی گذشت و سرانجام او دانست تنها آنکه سرود رهایی دیگران را سرمی دهد، خود نیز طعم رهایی
را خواهد چشید. پس زنجیرهای خود را پاره کرد و زنجیرهای دیگران را هم. و آنها را پشت کوه های دور
انداخت.

پرنده  آزاد  شد  و  درخت  آزاد شد  و  بابا آمد، با صدای بابونه و باران با صدای جویبار و قناری. و با خود
شکوفه آورد و لبخند.

***
عموی زنجیرباف، زنجیرهای پوسیده و خودِ کهنه اش را دور انداخت؛ و از جهان نام تازه ای طلب کرد و از
آن پس ما او را نوروز صدا کردیم.

***
نام مادرم ، بهار است. و ما دوازده فرزندیم. خواهر بزرگم،  فروردین و  برادر کوچکم، اسفند است. پدرم،
بازگشته است، پیروز و عمویم نوروز، پیش ماست. و مادر به شکرانه این شادمانی، سفره ای می چیند
و جشنی می گیرد.

اولین سین سفره ما سیبی سرخ است که مادر آن را از شاخه های دورِ آفرینش چیده است، آن روز که
از بهشت بیرون می آمد. ما آن را در سفره می گذاریم تا به یاد بیاوریم که جهان با سیبی سرخ شروع
شد؛ همرنگ عشق.

مادر سکه هایی را در ظرف می چیند، سکه هایی از عهد سلیمان را، سکه هایی که به نام خدا ضرب
خورده است و می گوید: باشد که به یاد آوریم که تنها خدا پادشاه جهان است و تنها نام اوست که هرگز از سکه نمی افتد و تنها پیام آوران اویند که بر هستی حکومت می کنند و سکه آنان است که از ازل تا
ابد، رونق بازار جهان است.

مادر به جای سنبل و به جای  سوسن،  گیاه  سیاووشان  را  بر  سفره  می گذارد، که از خون سیاوش
روییــــده است. این سـومین سین هفت سین مـاست. تا به یادآوریم که بـاید پاک بود و دلــــیر و از آتش
گذشت. و بدانیم که پاکان و عاشقان را پروای آتش نیست.

مادر می گوید: ما عاشقی می کنیم و پاکی، آنقدر تا سوگ سیاووش را به شور سیاووش بدل کنیم.
و سین چهارممان، سرود سروش است تا از سبزپوشان آسمان یادی کنیم و یاری بخواهیم که جهان اگر
سبز است، از سبزی آنان است و هر سبزه که هر جا می روید از ردّّّّّ پای فرشته ای است که پا بر خــــاک
نهاده است.

مادر، تنگ بلور را از آب جیحون پر می کند و ماهی، بی تاب می شود. زیرا که ماهیان بوی جوی مولیان
را می شناسند. و ما دعا می کنیم که آن ماهی از جوی مولیان تا دریای بیکران، عشق را یکریز شنا کند.

مادر می گوید: ما همه ماهیانیم بی تاب دریای دوست.

مادر، پری از سیمرغ بر سفره می گذارد تا به یادمان بیاورد که سفری هست و سیمرغی و کوه قــــافی
و ما همه مرغـــــــــانیم در پی هدهد. باشد که پست و بلند این سفر را تاب بیاوریم که هر پرنده سزاوار سیمرغ است. مبادا که گنجشکی کنیم و زاغی و طاووسی، که سیمرغ ما را می طلبد.

مادرم، شاخه ای سرو بر سفره می نشاند که نشان سربلنــــــــــدی است و می گوید: تعلق بار است،
خموده و خمیده تان می کند. و بی تعلقی سرافرازی. و سرو این چنین است، بی تعلق و سرفراز و آزاد.
باشد که در خاک جهان سرو آزاد باشیم.

سین هفتم هفت سین مان، سرمه ای است از خاک وطن که مادر آن را توتیـــای چشمش کرده است.
ما نیز آن را بر چشم می کشیم و از توتیای این خاک است که بینا می شویم و چشم مان روشن.

***

مادر آب می آورد و آیینه و قرآن، و سپند را در آتشدان می ریزد و گرداگرد این سرزمین
می چرخاند، سپندی برای دفع چشم زخم آنکه شور و شادی و شکوه این سرزمین را نتواند دید.

عرفان نظرآهاری


نوشته شده توسط « نسيم الهي » در دوشنبه 7 مرداد1387 ساعت 7:49 | لینک ثابت |

خدا سلام رساند و گفت

خدا سلام رساند گفت

مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت. فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من  دیدم  اینجا
که منم  باغچه ای  است و  عمری ست  که من  ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم،
ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت. و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.

و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!

او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.
تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.

و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از  شب  تا  سحر. زیر  داغی  آفتاب دویدیم و زیر
خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.

وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در
خواب بودند،  ما  مي دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم  و می دویدیم.  هیچ کس
اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.

و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری
شد.

من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این
میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و
نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.

و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را.

***
مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.
مادرم اندوهگین شد و خوابش  را  به  هیچ  کس  نگفت.  فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من
دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود  که  پاییز  آمد  و  بالاپوشی برایم آورد و آن را بر
دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون
داراترین درختی. و چه زیباست که   هیچ کس   نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه
بی چیزی تا کجاها دویدی!

عرفان نظرآهاری


نوشته شده توسط « نسيم الهي » در یکشنبه 6 مرداد1387 ساعت 6:11 | لینک ثابت |

نگاه ، دل ، اراده


چشم دریچه‌ای به دنیای قلب است.
«دیدن» و «نظر» خواستن دل را در پی دارد (هر آنچه دیده بیند دل کند یاد)

با این حساب باید به آنچه در «چشم انداز» ما قرار می‌گیرد حساس باشیم ، دیدنی‌ها چه خوب و  چه
بد ، گرایش ما را به سوی خود «جذب» می‌کند و ما اغلب ، مجذوب چیزی می‌شویم که می‌بینیم.

اگر به افق دور دست بنگریم ،«وسعت دید» پیدا می‌کنیم و  اگر  فقط  به  جلوی  پای  خود  نگاه کنیم ،
«نقد اندیش» و «حاضر گرا» و «تنگ نظر» می‌شویم.

آنچه به صورت تصویر ،فیلم ،مناظره ،خط ، تابلو ،چهره و ... در برابر دید ما قرار می‌گیرد ، به درون و روح
و فکر ما نفوذ می‌کند.

درست است که می‌توان از کتاب تاریخ، با زندگی گذشتگان آشنا شد و از سرانجام آنان «عبرت» گرفت
 ولی چرا در قرآن کریم آن همه تأکید است که :‌بروید ،بگردید،ببینید،و  عبرت  بگیرید؟!  چون در «دیدن»
اثری است که در خواندن و شنیدن نیست.

«نگاه حرام» چرا آن همه نکوهیده است، چون دل را هم به دنبال حرام می‌کشد.

نگاه به چهره علم،نگاه به خانه عالم، نگاه به کعبه ،نگاه به صفحه قرآن چرا عبادت است و ثواب دارد؟
چون این نگاه ،جلوه‌هایی از معنویت و پاکی و حق را به درون انسان منتقل می‌کند.

عارفان مراقب چشم و نگاه خویشند، به حرام نمی‌نگرند،تا تاریکی و سیاهی از روزنه «نگاه ناپاک» به
«خانه دل» نفوذ نکند.

وقتی دل از راه چشم تغذیه می‌شود ،چرا «غذای حرام» به آن بدهیم؟

زنی زیبا از گذرگاهی عبور کرد. حضرت علی(ع) و جمعی هم نشسته بودند. یکی از حاظران با چشم
و نگاه آن زن را تعقیب کرد. حضرت او را نکوهش کرد و فرمود :

همین گونه نگاه‌هاست که شهوت جنسی را بر می‌انگیزد...
«نهج البلاغه ، فیض الاسلام ، حکمت ۴۱۲»

برای طهارت درون ،دیده را پاک نگاه داریم و بر این پنجره دیدبانی کنیم.

هر کس نقطه یا نقاط ضعفی دارد. نقطه ضعف برخی هم «شهوت» و «مسائل جنسی» است.

آنکه نتواند این غریزه را تحت کنترل خویش در آورد ، گاهی آبروی یک عمر را در یک لحظه و با یک نگاه
می‌بازد.

بسیارند افراد ضعیف النفسی که چون اراده‌ی قوی ندارند مغلوب «شهوت» می‌شوند و معصیت‌هایی
از «نگاه حرام» و « چشم چرانی » گرفته تا ارتباط‌های  نا مشروع  و  فسق و فجور  و  . . .  را مرتکب
می‌شوندو البته که بعد از آن هم به خواطر رسوایی پشیمان می‌شوند.

ولی ... مگر آبروی ریخته قابل جمع کردن است؟

کشتن نفس و سرکوب غرایز ، اسلامی و شرعی نیست ولی مهار آن هم شدنی است، هم مطلوی
دین. این همان است که با «عفاف» از آن یاد می‌شود و تقویت نیروی تقوا   مهاری است بر سرکشی
نفس و لجامی است بر طغیان غرایز.

حتی روزه گرفتن ، طغیان و فوران نیروی شهوت را کاهش می‌دهد. و از پرخوری و شکمبارگی نیر، جز
شدت و صولت «قوه شهویه» برنیاید.

اگر نیروی جنسی در اختیار و مهار انسان نباشد، همچون مرکبی چموش  و  حیوانی  لجام گسیخته،
سوار را بر زمین می‌زند و  اگر این  غریزه تعدیل  شده و در  مسیر صحیح و طبیعی به کار گرفته نشود،
مزرعه عمر انسان چراگاه شیاطین پیدا و پنهان می‌شود.

گاهی نگاه اولین گام یک «راه اشتباه» است  .

کسی که نگاه هایش را تحت اختیار نداشته باشد، در سراشیبی غیر قابل کنترل قرار می‌گیرد.

اگر  در  احادیث  نگاه را تیری  از تیرهای  ابلیس  شمرده‌اند   (امام صادق(ع) - وسائل الشیعه - ج ۱۴)
از این رهگذر است.

اسیران نگاه ، فراوانند.

آنکه نتواند حریف پلک های خویش شود و آن را بر روی حرام و ناروا ببندد،  چگونه  ادعای اراده  و  خود
ساختگی دارد؟!

شیطان پیوسته دلهای  جوانان را  هدف  تیر نگاه  قرار می‌دهد .  آنچه این تیرها را می‌شکند «عفاف»
است و آنچه سپر در برابر هجوم شهوت است، «تقوا» است.

وقتی پای اراده  به سنگ حادثه می‌خورد.

وقتی جوانی بر دامن ندامت می‌افتد،

وقتی چشم دل از دیدن چهار قدم آن طرفتر از «حالا» و چهار وجب بالاتر از «زمین» کور می‌شود،

اینجاست که از «توبه»

کارهای بسیاری بر میآید کارهایی معجزه آسا!

شبها و سحرهای رمضان یک فرصت است ،فرصتی برای خالص شدن ، خوب شدن، گذشته را جبران
کردن، برای آینده پاک زیستن و خدایی بودن و سواری شیطان ندادن و برای  مطیع  شیطان  نشدن و
برنامه ریزی کردن.

بی شک اگر غفلت کنیم گوهری نفیس به نام روح و خرد  زیر دست  و پای خشن نفس   اماره تباه و
خراب میشود.

دعای عاقبت بخیری دعای بزرگ و عمیقی است . در انسان هر  تحولی  امکان  پذیر است.  از این رو
انسان در سایه انتخاب از «هیچ» به «همه» می‌رسد یا از همه چیز به هیچ! ....

نگاه تا نگاه (جواد محدثی)


نوشته شده توسط « نسيم الهي » در شنبه 5 مرداد1387 ساعت 5:22 | لینک ثابت |

نظر ابن سينا درباره عشق


اگر انسان ، عشق صورت زيبايي را انگيزه لذت حيواني در دلش جاي دهد، شايسته توبيخ و بلكه سزاوار
توبيخ هاست ; مانند اشخاص زنا كار  و  گروه هاي منحرف  و فاسق.  اما اگر صورت  نمكين و  زيبايي را با ديدگاه عقلاني دوست بدارد، اين محبت و عشق ، وسيله اي براي رفعت و افزايش در خير خواهد بود. زيرا
اينگونه عشق ورزي، عاشق ، عاشق به موضوعي تمايل پيدا كرده است كه از نظر تاثير ، به معشوق اول و معشوق محض ( يعني خدا ) نزديك است.


« ابن سينا، رسالة في العشق »
نوشته شده توسط « نسيم الهي » در پنجشنبه 3 مرداد1387 ساعت 6:1 | لینک ثابت |

زلیخا عشق نمی داند


زلیخا مغرور قصه اش بود زلیخا به همنشینی نامش با یوسف می نازید
زلیخا بر بلندای قصه رفت و گفت رونق این قصه همه از من است
این قصه بوی زلیخا می دهد کجاست زنی که چون من شایسته عشق
پیامبری باشد ، تا بار دیگر قصه ای این چنین زیبا شود؟
قصه دیگر نازیدن زلیخا را تاب نیاورد و گفت: بس است زلیخا ! بس
است .از قصه پایین بیا ، که این قصه اگر زیباست ، نه به خاطر تو ، که
زیبایی همه از یوسف است .
زلیخا گفت: من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصه ای است . عمریست که
نامم را در حلقه عاشقان برده اند.
قصه گفت : نامت را به خطا برده اند ، که تو عشق نمی دانی.
تو همانی که بر عشق چنگ انداختی . تو آنی که پیرهن عاشقی را به نامردی
دریدی. تو آمدی و قصه ، بوی خیانت گرفت . بوی خدعه و نیرنگ. از قصه ام
بیرون برو تا یوسف بماند و راستی
و زلیخا از قصه بیرون رفت .

***
خدا گفت: زلیخا برگرد که قصه جهان ، قصه پر زلیخاست و هر روز هزارها
پیرهن پاره می شود از پشت . اما زلیخایی باید، تا یوسف ، زندان را بر او برگزیند.و
قصه را و یوسف را ، زیبایی همه این بود.
زلیخا برگرد!

عرفان نظرآهاری


نوشته شده توسط « نسيم الهي » در چهارشنبه 2 مرداد1387 ساعت 5:50 | لینک ثابت |

امروز چند بار اشتباه کردم؟


مي‌دانم‌ هيچ‌ صندوقچه‌اي‌ نيست‌ كه‌ بتوانم‌ رازهايم‌ را توي‌ آن‌ بگذارم‌ و درش‌ را قفل‌ كنم؛ چون‌ تو همه
‌قفل‌ها  را باز مي‌كني. مي‌دانم‌ هيچ‌ جايي‌ نيست‌ كه‌ بتوانم‌ دفتر خاطراتم‌ را آنجا پنهان‌ كنم؛   چون‌ تو
تك‌تك‌ كلمه‌هاي‌ دفتر خاطراتم‌ را مي‌داني...

حتي‌ اگر تمام‌ پنجره‌ها را ببندم،  حتي‌ اگر تمام‌ پرده‌ها را  بكشم، تو مرا باز هم‌ مي‌بيني‌ و  مي‌داني.
حتي‌ اگر تمام‌ پنجره‌ها را ببندم، حتي‌ اگر تمام‌ پرده‌ها را بكشم، تو مرا باز هم‌ مي‌بيني‌ و مي‌داني‌ كه
نشسته‌ام‌ يا خوابيده‌ و مي‌داني‌ كدام‌ فكر روي‌ كدام‌ سلول‌ ذهن‌ من‌ راه‌ مي‌رود. تو هر شب‌ خواب‌هاي‌
مرا تماشا مي‌كني، آرزوهايم‌ را مي‌شمري‌ و خيال‌هايم‌ را اندازه‌ مي‌گيري.
تو مي‌داني‌ امروز  چند  بار  اشتباه‌  كرده‌ام ‌ و  چند  بار  شيطان‌  از  نزديكي‌هاي‌  قلبم‌  گذشته‌  است.
تو مي‌داني‌ فردا چه‌ شكلي‌ است‌ و مي‌داني‌ فردا چند نفر پا به‌ اين‌ دنيا خواهند گذاشت.
تو مي‌داني‌ من‌ چند شنبه‌ خواهم‌ مُرد و مي‌داني‌ آن‌ روز هوا ابري‌ است‌ يا آفتابي.
تو سرنوشت‌ تمام‌ برگ‌ها را مي‌داني‌ و مسير حركت‌ تمام‌ بادها را. و خبر داري‌ كه‌ هر كدام‌ از قاصدك‌ها
چه‌ خبري‌ را با خود به‌ كجا خواهند برد.
تو مي‌داني، تو بسيار مي‌داني...
خدايا مي‌خواستم‌ برايت‌ نامه‌اي‌ بنويسم. اما يادم‌ آمد كه‌ تو نامه‌ام‌ را  پيش ‌ از  آن ‌ كه‌  نوشته‌  باشم،
خوانده‌اي... پس‌ منتظر مي‌مانم‌ تا جوابم‌ را فرشته‌اي‌ برايم‌ بياورد.

‌عرفان‌ نظرآهاري‌


نوشته شده توسط « نسيم الهي » در سه شنبه 1 مرداد1387 ساعت 5:15 | لینک ثابت |

منوی اصلی

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
عناوین مطالب وبلاگ

درباره ی وبلاگ


در کوی نیک نامان ما را گذر نباشد
گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را

آرشیو مطالب

موضوعات وبلاگ

آخرین پست ها ی ارسالی

پیوند های روزانه

پیوند ها

امکانات


Download


Powered by BLOGFA
طراحی شده توسط :كد برتر

کلیه ی مطالب این وبلاگ محفوظ می باشد. کپی برداری با ذکر نام منبع بلامانع می باشد.
طراحی شده توسط یاس تم