|

کار گری هر روز بعد از اتمام کار در کارخانه برای انجام مراسم نیایش عصر به معبد می رفت.
یک روز به دلیلی در کارخانه گرفتار شد و نتوانست به آغاز مراسم برسد. پس از اتمام کارش
به سوی معبد دوید. وقتی که به آنجا رسید دید که پوجاری کاهن معبد بیرون می آمد. . کارگر پرسید : « آیا مراسم دعا تمام شده است ؟ » پوجاری گفت : « بله , مراسم تمام شده است. » مرد کارگر آهی از اندوه کشید پوجاری با مشاهده ی اندوه او گفت : « آیا حاضری آه اندوهت را با ثواب به جا آوردن مراسم نیایش عصر با من عوض کنی ؟» مرد کارگر گفت : « بله , با خوشحالی حاضرم این کار را بکنم. » پوجاری گفت : « همان آه صمیمانه و ساده تو ارزشمند تر از همه نیایشی است که من در تمام عمر خود به جا آوردم »
*************************************************** با خالق هستی / جی.پی.واسوانی نوشته شده توسط « نسيم الهي » در چهارشنبه 21 مرداد1388 ساعت 19:33 |
لینک ثابت |
|